بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر/ گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر / مولانا غزل شماره ۱۱۲۸
در پیِ آفتاب دویدن، کارِ چشم نیست؛ کارِ دلیست که سوختن را آموخته باشد. مولانا در این غزل، از دیداری میگوید که یک لحظهاش میتواند همه پردههای میان عاشق و معشوق را بدرد. گاهی تمام آشفتگیهای ما، مقدمهٔ رسیدن به نوری بزرگتر است. آنکه شمس را بیابد، دیگر در سایهها سرگردان نمیماند. ✨🌿☀️ متن کامل شعر: بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر زانک تو در سردسیر داشتهای رخت خشک خشک لب و چشم تر بودهای از خشک و تر برج من آن سوترست دور ز خشک و ترست نیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر جانب تبریز تاز جانب شمع طراز شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر #شعر #موسیقی #عاشقانه #مولانا #دیوان_شمس #غزل #غزل_مولانا 00:00 خوانش اول 04:07 خوانش دوم 08:15 خوانش سوم
