چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر/چون که ببردی دلی باز مرانش ز در / مولانا غزل شماره ۱۱۲۵
این غزل، دعوتیست به رها کردن تعلقات کهنه و سپردن دل به آفتاب عشق و حقیقت. مولانا از سفری سخن میگوید که از دلِ عاشقی آغاز میشود و تا دریای بیکرانِ «هو» ادامه مییابد. گوهرِ حقیقی در درون ماست؛ کافیست از خوابِ غفلت بیدار شویم و راهِ نور را پیدا کنیم. ✨🌿☀️ متن کامل شعر: چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی باز مرانش ز در چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود گلستان پرورش از وی ستان از شجره فقر شد باغ درون پرثمر جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز تازه و ترست عشق طالب او تازه تر عشق برد جوبجو تا لب دریای هو کهنه خران را بگو اسکی ببج کمده ور هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید نحس قرین زحل شمس قرین قمر دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر تن چو ز آب منیست آب به پستی رود اصل دل از آتشست او نرود جز زبر غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری بیخبری زان گهر تا نشوی بیخبر #شعر #موسیقی #شعر_فارسی #عاشقانه #عارفانه #مولانا #غزل #دیوان_شمس #دکلمه #aivideo #aimusic #persianpoetry #persianmusic #poetry 00:00 خوانش اول 03:59 خوانش دوم 07:59 خوانش سوم
