نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی...
خواجه هم وقتی میخواهد آمدن بهار را خبر دهد، حرف حسابش را لطیف میگوید. هم میگوید دلخوشی را برای کسی کادو پیچ شده نمیآورند و باید برای خوشدلیات بکوشی. و هم میگوید میدانم که این دنیا بالا و پایین دارد، سختی و مشکل دارد ولی تو مشغول غصههایش نشو، چون تو را میبلعد و نابود میکند. به جای غصه خوردن، بیا قصهاش را بفهم و قبول کن که قصهی دنیا چیزی غیر از این فراز و نشیبهاست تا بتوانی جور دیگری زندگی را بیابی و تجربه کنی. پس میگوید بکوش که شیرینی "قصهی زندگی" را بفهمی تا "خوشدل" باشی! بعضی از انسانها، زمانها و مکانها مجرای ورود معنا به عالم دنیا و مادهاند و چه چیز بهتر از آنکه ماده در راه مقصد، جان تازه بگیرد از پیوندش با معنا و کامت راشیرین کند... و بهار یکی از این زمانهاست برای درک این معنا. خواجه شیرینی این معنا را چشیده و نوش جان کرده که میگوید: "نوبهار است و بکوش..." "سال نو" و "زندگی نو" بر شما شیرین و مبارک و گوارا باد.
