0:00 / 0:00
ولاد و مامان در پارک خوابیدهاند
22.2K بازدید۱۴۰۳/۷/۱۶00:06:13
در یک روز آفتابی و زیبا، ولاد و مامان به پارکی زیبا رفته بودند تا از آرامش طبیعت لذت ببرند. وقتی به پارک رسیدند، ولاد شادانه به دویدن و بازی کردن پرداخت، در حالی که مامان با لبخندی بر لب، تماشاگر عشق و حمایت ولاد بود. وقتی آفتاب غروب کرد و نور مهتاب پارک را فرا گرفت، ولاد به مامان گفت: "مامان عزیز، زیر یک درخت سایه جمع کنیم و یک زنگوله بخوانیم." مامان با لبخندی روی لب، به ولاد پاسخ داد: "بله عزیزم، با کلی خوشحالی." در آغاز خواندن زنگوله، ولاد به آسمان نگاه کرد و گفت: "نگاه کن مامان، آیا ستارهها را میبینی؟" مامان با آرامش به سمت آسمان نگاه کرد و گفت: "بله عزیزم، زیبایی های آسمان فراموش نشود." ولاد با اشتیاق گفت: "مامان، من به یک ستاره دعا کردم که همیشه لبخند داشته باشی." مامان با گریه لبخن