در مقابل او قوی نبودم، او اجازه میداد آزادانه بغض کنم، حرف بزنم، پیراهن جسارتم
در مقابل او قوی نبودم، او اجازه میداد آزادانه بغض کنم، حرف بزنم، پیراهن جسارتم را کنار بزنم و کبودیها و زخمهام را به او نشان بدهم و او -انگار که کودکی را- مرا محکم در آغوش بگیرد تا خوب شوم. که تمام گریههای به تعویق افتادهام را در حصار امن بازوهاش هِقهقانه ببارم و با هر نوازشش مسیحوار بر من بدمد و من جانی تازه بگیرم برای جنگیدن با جهان بیانصاف آدمها. او مرا با تمام ضعفها و سادگیهام دوست داشت و همیشه مرا همان کودک منحصر بفردی میدید که هربار بزرگتر از سنش رفتار میکرد و عاقلانه حرف میزد و جسورانه قدم بر میداشت و جوری تحسینم میکرد که در دلم هزار هزار پروانه به یکباره میرقصیدند. او امنترینِ من بود و نبودنش با من همان کاری را کرد که گازهای گلخانهای با زمین و با آسمان و با ابرها... مدتهاست که هیچ اشکی نریختهام و کودکانه به کسی پناه نبردهام و ضعیف نبودهام و از پا در خواهد آورد مرا اینهمه قوی بودن! #نرگس_صرافیان_طوفان
