0:00 / 0:00

رمان

۱۰ بازدید۱۴۰۰/۴/۶00:01:07

‌ رفتم سمت ماشین نشوندمش روی صندلی خودمم نشستم داشت گریه میکرد فقط صدای گریه اش میومد -خفففه شوووو میدونم چه بلایی سرت بیارم منو دور میزنی؟؟؟؟؟با افشار میریزین رو هم داد میزدم -آررررررره؟؟؟؟ دایان نیستم به گه خوردن نندازمتون صدای هق هقش شدیدتر شده بود اون مسیر طولانی تا ویلا رو چند دقیقه ای طی کردم رسیدم به ویلا دستشو کشیدم با پای برهنه پیاده اش کردم دنبال خودم میکشوندم داشت منت میکرد ولی من چیزی نمیشنیدم اصلا چیزی نمیفهمیدم بردمش توی اتاق پرتش کردم روی تخت -اون همه زحمت کشیدم دنبالت دوییدم تا استانبول تو چه گهی خورده بودی احمق؟؟؟؟ بچه تشکیل دادین؟؟؟ افتاد به پام -دایان به خدا تجاوز کرد بهم -خففففهه شوووووو -من اصلا چیزی یادم نیست بیهوش بودم اون بهم تجاوز کرد هنوزم داشت دروغ میگفت فک میکرد با بچه طرفه تجاوزی که ازش دم میزد برا دو هفته پیش بود این بچه سه ماااااهش بود دستمو بردم بالا با قدرت کوبیدم توی صورتش پرت شد روی زمین دستم سووخت نمیدونم که صورتش چی شد با کاری که انجام دادم انگار تازه به خودم اومدم چن ثانیه نگاهش کردم رفتم سمت در قبل اینکه برم بیرون گفتم -متنفرم ازت همون بهتر که تورو تحویل پدرت بدم ببینم با دختر حامله اش چیکار میکنه جناب کیهانی داد زد با گریه -داااایاااان درو کوبیدم اومدم توی سالن داشتم خفه میشدم یقه ی پیراهنمو باز کردم رفتم بیرون نشستم توی ماشین تا میتونستم داد زدددم کوبیدم روی فرمون -خدااااااااااا آسو:همه ی بدنم درد میکرد افتاده بودم روی زمین ساعت ها بود که به همین حالت بودم از جام بلند شدم بدنم خشک شده بود اینقدر گریه کرده بودم چشمام پف کرده بود سرم داشت منفجر میشد افتادم روی تخت چشمامو بستم نفهمیدم چطور خوابم برد با نوری که افتاده بود روی صورتم از خواب پاشدم صبح شده بود نمیدونم چند ساعت خوابیده بودم در اتاقو باز کردم آروم رفتم بیرون میترسیدم از دایان خداکنه خونه نباشه پاورچین پاورچین رفتم بیرون هیچ خبری ازش نبود رفتم توی حموم خیلی احساس کثیفی داشتم باید دوش میگرفتم وقتی لباسمو درآوردم جلوی آینه ی حموم ایستادم دیدم پهلو و پشتم کبود شده دیشب که افتادم روی زمین پهلوم خورد به تخت همون لحظه درد خیلی بدی گرفت فک میکردم بچه ام سقط شده ولی اون درد توی اون لحظه اصلا برام مهم نبود حرفایی که دایان بهم میزد اینقد دردناک بود که این درد در مقابلش هیچ بود رسیدم به اتاقش نفس نفس میزدم خواب بود روی تخت رفتم نزدیکش لباش خشک شده بود قیافه اش زرد بود چن ثانیه بهش زل زدم با اینکه خیلی عصبی بودم ولی بازم نمیتونستم دوسش نداشته باشم رفتم بیرون دنبال دکترش پرستار راهنماییم کرد رفتم داخل اتاق دکتر -سلام، آقای کیهانی درسته؟ سرمو تکون دادم -بفرمایید بشینید خودمم تصمیم داشتم بشینم چون توان سرپا بودن نداشتم -خانومتون هستن؟ نگاهش کردم با قاطعیت جواب دادم -نهههه -پس چه نسبتی باهاشون دارین؟ -دختر عمومه -خیله خب آقای کیهانی نمیدونم درسته که در این باره با شما صحبت کنم یا نه اینارو معمولا باید به شوهرش میگفتیم ولی خب چون وقتی ازش خواستیم شماره بده شماره ی شمارو داد حتما باهاتون راحته -چی شده؟ -خانوم کیهانی بارداره خبر داشتین؟ سرمو انداختم پایین -بله -بارداریشونم خیلی پر ریسکه باید خیلی مواظب باشن چون هنوزم توی سه ماه اول بارداریشونه احتمال سقط وجود داره اصلا نباید استرس بکشن باید توی یه محیط آروم و بدون دغدغه باشه بقیه ی حرفاشو نمیفهمیدم فقط اون تیکه که گفت سه ماه اول بارداری -هفته ی چندمه؟؟ باید هفته ی 12یا 13باشه هفته ی 12،13،ماه سوم دیگه اگه تا الان یه کم توی دلم شک کرده بودم بهش ولی الان مطمئن بودم که برادرم با دختری که دوسش داشتم بهم خیانت کردن بلند شدم رفتم سمت در دکتر تعجب کرد -آقا؟؟کجا میرین؟ -باید ببرمش خونه درو باز کردم دکتر دویید دنبالم رفتم سمت اتاقی که آسو خوابیده بود دکتر پشت سرم مدام حرف میزد -آقای محترم آروم باشین لطفا حال دختر عموتون خوب نیست دستش که روی شونه ام گذاشته بود رو هول دادم در اتاقو به شدت باز کردم آسو وحشت زده سرشو برگردوند سمتم رفتم جلو دستو گرفتم -پاشو -دایان؟؟ -پاشو میگم دکتر اومد جلو -آقا اگه همینجوری ادامه بدی مجبورم انتظامات رو صدا کنم -هر غلطی دلت میخواد بکن رو‌ کردم به آسو داد زدم -چرا تکون نمیخوری؟؟؟میگم پاشو لششششتو سِرُمو از دستش کشیدم خون زد بیرون پنبه رو گذاشتم روش آسو هم هیچ اعتراضی نمیکرد دکتر سعی داشت منو جدا کنه ازش ولی نمیتونست خون جلوی چشمامو گرفته بود دچار حمله ی عصبی که هرچند وقت یکبار بهم رو میاورد شده بودم دیدم داره طولش میده دستمو بردم زیر بدنش با یه حرکت بلندش کردم رو کردم به دکتر -من دکتر کیهانی متخصص قلبم استعلام بگیر کار داشتی زنگ بزن

۰ نظر

؟
0/500
برای ارسال نظر، پاسخ، لایک نظر یا گزارش محتوا باید وارد حساب کاربری شوید.
در حال دریافت نظرها…