0:00 / 0:00

#رمانکده

۲ بازدید۱۴۰۰/۳/۱۹00:01:07

اسم #رمان # آسو💋🖇️ #پارت _67💋 پوزخند زد کج نگاهم کرد -آره حتما -خبر مامان بزرگو داری؟ نگاهش کردم میدونستم علاقه ی زیادی به مامان بزرگ داره حتما الان خیلی ناراحته که خانه ی سالمندان زندگی میکنه -وقتی کردستان بودم هر از چند گاهی با مامان میرفتیم بهش سر میزدیم حالش خوب بود یعنی خب خیلی دلتنگ بود ولی اونجا کلی دوست پیدا کرده بود -چی شد که بابات گذاشتش اونجا؟ سرمو انداختم پایین -نمیدونم فقط یه روز اومد خونه خیلی عصبی بود صدای جرو بحثش با مامان میومد گفت میذارمش خانه ی سالمندان تا از دست همه ی شما راحت شم اولش فکرشم نمیکردم منظورش مامان بزرگ باشه ولی وقتی از مامانم شنیدم خیلی ناراحت شدم استکانو تقریبا کوبید روی نعلبکی فهمیدم خیلی عصبی شده با ترس نگاهش کردم دست کشید به پشت گردنش بلند شد کفششو پوشید شروع کرد به قدم زدن گوشیش زنگ خورد جواب داد -الو سلام دکتر منم بلند شدم میخواستم برم دسشویی کفشمو پوشیدم دایان ازم فاصله داشت دستمو براش تکون دادم گفتم میرم دسشویی یه راهرو میخورد به دسشویی خانوما وارد شدم یه کم خودمو توی آینه نگاه کردم رژمم تمدید کردم اومدم بیرون ولی خبری از دایان نبود داشتم دنبالش میگشتم که یه پسر جوون که بهش میخورد 30سالش باشه با کت و شلوار شیک جلوم سبز شد سرمو انداختم پایین که از کنارش رد بشم با صداش ایستادم -خانوم ببخشید؟ نگاهش کردم -بفرمایید -اوومم شما میدونین دسشویی کجاست؟ -بله دستمو گرفتم سمت دسشویی -اونجاست اومدم دوباره برم که ادامه داد -شما اهل تهرانین؟ -بله؟ -چیزه آخه آدرس یه فروشگاه خوب رو میخواستم برای لباس زنونه -نه آقا من اهل تهران نیستم فاصله ای که بینمون بود رو پر کرد رو به روم ایستاد -چه جالب منم اینجایی نیستم شما اهل کدوم شهرین؟ -ببخشین چرا میپرسین؟ خندید -همینطوری آخه لهجه تون خیلی شیرینه -عذر میخوام من دیرم شده قلبم داشت میومد توی دهنم میترسیدم هر لحظه دایان برسه هنوز یادم نرفته که اون روز توی دانشگاه چه جوری برخورد کرده بود راه افتادم سمت همون نیمکتی که بودیم از شانس گند من پسره دنبالم اومد -خانوم وایسین یه دقیقه کارتون دارم -آقا خواهش میکنم برین الان نامزدم میاد بد میشه براتون -چرا الکی میگین شما که تنهایین دیگه گریه ام داشت درمیومد -ببینین من قصد بدی ندارم فقط خوشم اومده ازتون میتونم شماره تونو داشته باشم؟ با مشتی که خوابید توی صورتش حرفش نصفه موند از ترس جیغم دراومد -دایاااان حمایت فراموش نشه که دایان دوباره دیوانه شده😂🤦🏻‍♀️ #رمان_جذاب #رمان_ایرانی اسم #رمان #آسو 💋🖇️ #پارت _68💋‌ -چه گهی خوردی؟؟؟؟شماره ی زن منو میخوای؟؟؟ دوباره زد تو صورتش پسره افتاد زمین از دماغش داشت خون میومد دوباره شده بود اون دایان بی منطق عصبی که هیچی حالیش نمیشد داشت پسره رو میکشت با پا و مشت میزدش منم فقط جیغ میزدم گریه میکردم بقیه دوییدن اومدن جداشون کنن من دیگه طاقت نداشتم نشستم روی نیمکت جلوی دهنمو گرفتم فقط گریه کردم اون پسره رو کشون کشون بردنش یه طرف دیگه دایان هم نشوندن روی نیمکت دستش همه خونی شده بود وقتی خون جلو چشماشو میگرفت دیگه هیچی حالیش نمیشد خیلی ترسناک بود اون دو سه نفری که دورش بودن رو هول داد اومد سمتم داشتم میلرزیدم دستمو گرفت منو دنبال خودش کشوند پرتابم کرد توی ماشین درو بست خودشم اومد نشست گاز داد حتی از بهت و ترس گریه هم نمیتونستم بکنم -دایان تروخدا آروم برو -دایان تصادف میکنیم تروخدا هرچی میگفتم بدتر میکرد از راه دور دیدم یه تریلی بزرگ داره میاد چشمام درشت شد جیغ زدم -دااااایااااااان به شدت فرمونو‌ گرفت سمت جاده خاکی رفتیم توی جاده خاکی همه خاک رفت هوا ولی فقط خدا خواست که با اون سرعت چپ نکردیم ترمز زد ایستاد اینقد بهم فشار عصبی اومده بود که بی حرف افتادم روی صندلی دایان:بازم کنترلم از دستم خارج شده بود وقتی دیدم اون کثافت مزاحم آسو شده بعدش دیگه هیچی نفهمیدم برگشتم سمت آسو تکون نمیخورد صداش کردم -آسو؟آسو؟ زل زده بود به جلو دستمو بردم جلو صورتشو لمس کردم -آسو؟ چن بار زدم توی صورتش تکون نخورد از پشت یه بطری آب معدنی درآوردم ریختم روی دستم پاشیدم روی صورتش بازم تکون نمیخورد هول کرده بودم صندلی رو خوابوندم به سختی داشت نفس میکشید با گریه صداش کردم -آسو؟؟؟می بینی منو؟ دست بردم سمت شالش از دور‌گردنش باز کردم دکمه های مانتوشو توی تنش جر دادم قفسه ی سینه اشو آزاد کردم نبضشو گرفتم خیلی کند بود حمله ی عصبی بهش دست داده بود نشستم روی زانوم دستمو توی هم قفل کردم باید احیاش میکردم تا نفسش بالا بیاد چشمامو بستم شاید بالای هزار بار تا الان اینکارو کرده بودم روی آدمای مختلف، ولی اینبار انگار همه چیز از ذهنم خارج شده بود دستم میلرزید خدایا خواهش میکنم دستمو

۰ نظر

؟
0/500
برای ارسال نظر، پاسخ، لایک نظر یا گزارش محتوا باید وارد حساب کاربری شوید.
در حال دریافت نظرها…