0:00 / 0:00

#رمانکده

۱ بازدید۱۴۰۰/۳/۱۹00:01:18

اسم #رمان # آسو💋🖇️ #پارت _58💋‌ همشونم دکتر های مختلف بودن هنوز گوشی توی دستم بود که شروع کرد به لرزیدن دیدم نوشته پرستار صالحی اسمشو که خوندم یاد اون روز توی ماشین افتادم آره خودشه اسمش خوب توی ذهنم مونده صالحی بود یه حس حسادت بهم میگفت جواب بده ولی از یه طرفم از واکنش دایان میترسیدم اما اون حس اولیه قوی تر بود روی وصل شدن تماس لمس کردم گوشیو گذاشتم کنار گوشم یه صدای پر از عشوه شروع کرد به حرف زدن -الووووووو دکتتترررر جووون حالم داشت بهم میخورد از این همه سبک بودن -الووو دکتتتر؟؟؟میشه بیاااای بیمارستان؟؟ حالم بده فقط شما میتونی درمانم کنی گوشیو با حرص قطع کردم پرتابش کردم روی مبل -کثاااافت رفتم توی آشپزخونه نمیدونم چرا ولی دلم میخواست جیغ بزنم فحش بدم نشستم روی صندلی شروع کردم به گریه اصن نمیدونستم چرا دارم گریه میکنم ولی نزدیک یه ربع گریه کردم وقتی یه کم سبک شدم اشکامو پاک کردم گوشیمو برداشتم نشستم جلو تلویزیون دایان با یه شلوار راحتی بدون تیشرت اومد بیرون موهاش بهم ریخته بود قیافه اشم خوابالو بودم اومد سمتم احمق انگار من اینجا نیستم نمیگه یه تیشرت تنش کنه درحالیکه داشت خمیازه میکشید صدام کرد -آسو؟ نگاهش نکردم خیلی سنگین جوابشو دادم -بله؟ -گشنمه چیزی درست کردی؟ -بله توی آشپزخونه هست -خودت خوردی مگه؟ -نه ولی دیگه گشنه ام نیست -باشه منو نخوری حالا رفت سمت آشپزخونه زیر چشمی حواسم بهش بود یه لیوان آب ریخت سر کشید اومد بیرون دنبال یه چیزی میگشت یه دور کل سالنو گشت -ای بااابا این کجاست پس؟؟آسو؟؟؟ اینبار نگاهش کردم -موبایلم کو؟؟یاد تماس صالحی افتادم گوشی کنارم روی مبل بود برداشتم گرفتم سمتش -بیا هنوز داشت میگشت برگشت سمتم -اونجا چیکار میکنه؟ -یکی از عشقات زنگ زده بود گفتم شاید کار مهم داره برداشتم جواب دادم خودم زودتر از اینکه بفهمه گفتم تا اگه قراره عصبی بشه زودتر این اتفاق بیوفته گوشیو گرفت نشست کنارم روی مبل درحالیکه داشت توی گوشی نگاه میکرد بی تفاوت گفت -یکی از عشقام؟کدومشون؟ عوضی انکارم نمیکرد میگه کدومشون با حرص جابه جا شدم توی جام گفتم -پرستار صالحی انگار از لحنم تعجب کرده بود یه نگاه بهم انداخت یه پوزخندم گوشه ی لبش بود ولی دوباره برگشت سمت گوشی -چی میگفت؟ -گفت حالش بده به تو نیاز داره با حالت مسخره گفت -نچ آخیی یعنی داشتم از عصبانیت منفجر میشدم بلند شدم پاشو گذاشته بود روی میز جلوی راهمو گرفته بود #رمان_جذاب #رمان_ایرانی #رمان_جدید #داستان #داستان_کوتاه برای عضویت تنهاکافیه اشاره کنی روعضویت واین کدمعرف روواردکنیدبه همین راحتی شماهم درآمدداشته باشی1106759

۰ نظر

؟
0/500
برای ارسال نظر، پاسخ، لایک نظر یا گزارش محتوا باید وارد حساب کاربری شوید.
در حال دریافت نظرها…