0:00 / 0:00

#رمانکده

۵ بازدید۱۴۰۰/۳/۱۲00:01:22

اسم #رمان #آسو 💋🖇️ #پارت _56💋‌ بعد چند دقیقه افشار و عمو وارد اتاق شدن اومد سمتم -میکشمت دایان به خدا میکشمت آسو کجاست پسره ی بی غیرت؟؟؟ با این حرفش عصبی شدم رفتم رو به روش ایستادم -سراغ دخترتو از من میگیری؟؟؟دیر اومدی عمووو اون موقع که باید اینکارو میکردی نکردی الان اومدی چی میگی برا من؟ بی غیرت؟؟؟تو خیلی با غیرتی؟دخترتو با دستای خودت بدبختش کردی خنده ی عصبی کرد -میدونی چیه دایان؟؟روزی هزار بار خداروشکر میکنم به خاطر کاری که تو گذشته کردم اگه هزار بارم برگردم بازم همین کارو میکنم از عصبانیت رگ های پیشونیش زده بود بیرون -میخوای بگی که پشیمون نیستی اصن پشت کردم بهش رفتم سمت پنجره دست کردم توی جیب شلوارم -باشه عمو جون بچرخ تا بچرخیم رفت سمت در -عددی نیستی بچه رفت بیرون درو بهم کوبید افشار هنوز تو اتاق بود برگشتم سمتش رفتم جلو صورت به صورتش ایستادم توی چشماش زل زدم -تازه فهمیدم که نامردی چه شکلیه افشار سرشو با تاسف تکون داد رفت بیرون دستمو تکیه دادم به میز نمیتونستم سرپا بایستم چشمامو از عصبانیت روی هم فشار دادم قیافه ی ملتمس آسو اومد جلو چشمم چشممو باز کردم داد زدددم دستمو با قدرت زدم هر چی روی میز بود پخش زمین شد افتادم روی مبل همه ی خاطرات گذشته از جلوی چشمم عبور میکرد اون موقع تازه جنگ تموم شده بود مامان بزرگ منو از خودش جدا نمیکرد من خیلی بچه بودم مگه چن سالم بود؟فوقش 2سال ولی لحظه به لحظه ی اون 2سالگی نحسمو یادمه خیلی کم پیش میاد خاطرات 2سالگی توی ذهن آدم بمونه ولی من یادم ‌بود شبا اصلا نمیخوابیدم تا خود صبح گریه میکردم و مامانو صدا میزدم ولی تنها دست های نوازش گر مامان بزرگ بود که آرومم میکرد اون موقع ها تنها دلخوشیم خونواده ی پدرم بود چون خونواده ی مادریم همشون توی جنگ کشته شده بودن همین مامان بزرگم مونده بود و عموم اینا، بیشتر زمانمو با همینا میگذروندم خیلی به مامان بزرگ وابسته بودم به خاطر همین عمو همیشه بهش میگفت تو این بچه رو لوس بار آوردی حتی یادمه یه وقتایی افشارو میبرد خونه شون میگفت تو اینقدر به دایان میرسی افشار کمبود محبت پیدا کرده میبرمش چن روزی پیش خودم بمونه مامان بزرگ....سال هاست که خبرشو ندارم آخرین بار سه سال پیش بود که برای چن روز اومده بودم ایران رفتم بهش سر زدم توی آسایشگاه گذاشته بودنش همین عمو که اینقدر ادعا داشت حتی از مادرشم نتونست مراقبت کنه وسایلمو برداشتم رفتم سمت ایستگاه پرستاری #رمان_جذاب #رمان_آنلاین #رمان_ایرانی #داستان #داستان_کوتاه

۰ نظر

؟
0/500
برای ارسال نظر، پاسخ، لایک نظر یا گزارش محتوا باید وارد حساب کاربری شوید.
در حال دریافت نظرها…