0:00 / 0:00

#رمانکده

۲ بازدید۱۴۰۰/۳/۸00:01:10

اسم #رمان #آسو 💋🖇️ #پارت _50💋 قطعا رو با تاکید گفتم چشم غره زدم رفتم بیرون جالب اینجا بود که بیرون نیومد یعنی میخواست بره طبقه ی دیگه و حسم درست گفته بود که کارش از قصد بود رفتم سراغ ماشینم داشتم خودمو تنبیه میکردم انگار، چون من از همچین دافی به همین راحتیا نمیگذشتم درسته هیچ وقت هم راضی نمیشدم و آخرش پشیمون بودم از کارم ولی دیگه یه کار عادی شده بود برام رابطه با جنس مخالف، اونم رابطه ی بدون لذت برای من،الانم نمیگم تمایل نداشتم داشتم ولی یه جای مغزم همش بهم هشدار میداد که دیگه تمومش کن اینکارارو برا همین داشتم خودمو توی تنگنا میذاشتم ولی این مسائل باعث میشد که به آسو فشار بیارم چون حس میکردم که فقط اونه میتونه منو به آرامش و اوج لذت برسونه و اون یک بار هم اینطور شد واقعا، هرچند که به اجبار بود ولی تاحال همچین حسی رو تجربه نکرده بودم با ماشین رفتم دنبالش جلوی در دانشگاه منتظر بود نشست خیلی بی حوصله سلام کرد نگاهش کردم منم همونطور جوابشو دادم از کنار خونه رد شدم برگشت سمتم -کجا داری میری؟ -گشنمه بریم یه جا ناهار بخوریم -من گشنه ام نیست منو پیاده کن خودت برو -من خوشم نمیاد تنها غذا بخورم -دایان میگم پیاده ام کن من نمیخوام بیام توجهی به حرفش نکردم -کری مگه؟؟!میگم نگه دار با عصبانیت نگاهش کردم دست بردم جلو چونه شو گرفتم یه کم فشار دادم -آخرین بارت باشه صداتو روی من بلند میکنیا فهمیدی؟؟؟ بی حرف نگام کرد چونه شو تقریبا پرتاب کردم ولش کردم پامو گذاشتم روی گاز رفتم سمت خونه حوصله ی منت کشیشو نداشتم پارک کردم زودتر از من پیاده شد رفت سمت آسانسور منم پشت سرش وارد شدم پشت به من ایستاده بود آسانسور توی طبقه ی 3ایستاد 4نفر که 3تا مرد و یه زن بودن وارد آسانسور شدن آسو چسبیده بود به آینه منم پشتش ایستاده بودم با اینکه پشت سرم جا بود ولی از قصد چسبیده بودم بهش یه دستمم تکیه دادم به دستگیره ی پایین آینه از توی آینه نگاهش کردم زل زده بود بهم همونطور که داشتم توی چشماش نگاه میکردم یه خرده بیشتر بهش فشار آوردم اخمش غلیظ تر شده بود خودشو کشید کنار اما کنارش یکی از اون مردا ایستاده بود دستمو بردم دور کمرش کشیدمش سرجاش با عصبانیت نگاهش کردم از آینه، دیگه تکون نخورد بالاخره رسیدیم به طبقه ای که باید پیاده میشدیم دستمو دورش گذاشتم تا از کنار اونا رد شیم وقتی رفتیم بیرون سریع رفت سمت واحد من در واحد افشار باز شد افشار اومد جلوی در #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_کوتاه #رمان_ایرانی

۰ نظر

؟
0/500
برای ارسال نظر، پاسخ، لایک نظر یا گزارش محتوا باید وارد حساب کاربری شوید.
در حال دریافت نظرها…