0:00 / 0:00

#رمانکده

۳ بازدید۱۴۰۰/۳/۸00:01:10

اسم #رمان #آسو💋🖇️ #پارت _49💋‌ -ای واااای اصلا یادم نبود دیشب که توی حال خودت نبودیییی(این جمله شو با تاکید گفت)من با آژانس اومدم برگشتیم ماشینتم جلوی کافه موند اون پسره گفت امروز بیا ببر کلافه دست کشیدم توی موهام -ای بابا دیرمونم شده -من خودم میرم -لازم نکرده با آژانس میرسونمت رفتم سمت نگهبانی بهش گفتم آژانس بگیره من نشستم جلو آسو هم پشت نشست اول رسوندیمش دانشگاه وقتی میخواست پیاده شه بهش گفتم منتظر بمونه خودم میام دنبالش بدون اینکه جوابی بده درو بست رفت منم رفتم بیمارستان نیم ساعت دیر کرده بودم توی راهروی بیمارستان دکتر مقدم رو دیدم -آقای کیهانی؟؟خوب هستین؟؟ رفتم سمتش باهاش دست دادم -مچکرم شما خوبین؟ -ممنون چن روزه پیداتون نیست آقای دکتر؟مریضاتون صف کشیدن اینجا مدام به ما دارن اعتراض میکنن -حالم خوب نبود سرگیجه داشتم نمیتونستم بیام پای عمل -خب آقای دکتر باید بیشتر مراقب خودتون باشین یه دکتری مثل شما که مریضا براش سرو دست میشکونن باید هوای خودشو داشته باشه خندیدم -بله راست میگین اگه اجازه بدین الان برم سر عمل دیر شده -بله متوجه شدم نیم ساعت دیر شده به ظاهر داشت تعریف میکرد ازم ولی حرفاش همه با نیش و کنایه بود از کنارش رد شدم رفتم سمت اتاق عمل امروز 4تا عمل داشتم دلم میخواست بیشتر انجام بدم ولی معده ام درد گرفته بود به خاطر زیاده روی دیشب دیگه نمیتونستم سرپا بایستم عمل که تموم شد رفتم اتاقم لم دادم روی صندلی شماره ی آسو رو گرفتم اینبار سریع جواب داد -الو سلام -سلام کجایی؟ -دانشگاهم -تموم نشده -چرا دیگه تقریبا تموم شد -پس منتظر بمون برم ماشینو بردارم بیام دنبالت -باشه خدافظ گوشیو قطع کرد کتمو تنم کردم از اتاقم رفتم بیرون وارد آسانسور شدم کسی نبود خالی بود طبقه ی همکف رو فشار دادم ولی توی طبقه ی دو ایستاد در که باز شد دیدم همون پرستاره صالحی وارد آسانسور شد البته با دیدنم نشون داد که خیلی تعجب کرده ولی وارد شد پشت به من ایستاد یه تای ابروم پرید آسانسور خیلی بزرگ بود ولی دقیقا جلوی من نزدیک به من ایستاده بود بدون اینکه کوچیکترین محلی بهش بذارم از کنارش با احتیاط رد شدم که بهش برخورد نکنم رفتم جلوی در آسانسور ایستادم تا در باز شه متوجه ی سنگینی نگاهش شده بودم در که باز شد رفتم بیرون قبل اینکه در بسته شه برگشتم سمتش سرمو بردم نزدیکش -این ترفند ها دیگه قدیمی شده یک بار دیگه تکرار کنین نادیده نمیگیرم قطعا #رمان_جذاب #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #داستان #داستان_کوتاه

۰ نظر

؟
0/500
برای ارسال نظر، پاسخ، لایک نظر یا گزارش محتوا باید وارد حساب کاربری شوید.
در حال دریافت نظرها…