#رمانکده
اسم #رمان #آسو💋🖇️ #پارت _46💋 فدای سرت آسو که نیومده مگه کم بلا سرت آورده حالا نگرانشم میشی ولی آخه حالشم بد بود شاید بازم حالش بد شده باشه اصلا بد شده باشه به تو چه رفتم دسشویی مسواک زدم اومدم توی تختم چن دقیقه توی جام تکون خوردم ولی خوابم نمیگرفت ساعت 1و 50دقیقه بود و هنوز دایان نیومده بود رفتم سر بالکن چقدرم هوا سرد بود هیچ خبری از ماشینش نبود گوشیو برداشتم روی شماره اش چن دقیقه مکث کردم درگیر بودم که زنگ بزنم یا نه دیدم گوشیم توی دستم میلرزه شماره ناشناس بود برداشتم -الو -سلام آسو خانم؟ -بله شما؟ -خانوم شماره تونو از گوشی یه آقایی برداشتم اومده کافه ی ما حالش بده اگه میشه بیاید دنبالشون -اسمش چیه؟ -نمیدونم که یه آقای قد بلند هیکلی توی کیف پولشم نگاه کردم هیچ کارتی نبود -باشه باشه آدرستون؟ آدرس رو گرفتم سریع از آژانس دم خونه یه ماشین گرفتم رفتم سمت آدرس یه کافه ی کوچیک و تاریک توی یه جای دور افتاده بود اولش ترسیدم گفتم نکنه پسره گولم زده ولی وقتی ماشین دایان رو جلو کافه دیدم مطمئن شدم رو کردم به آژانسی -آقا میشه چن لحظه منتظر بمونین؟ پیاده شدم به سمت کافه وارد شدم همه جا تاریک بود یه چراغ خیلی کم نور روشن بود -کسی اینجا نیست؟ رفتم جلوتر دیدم دایان نشسته روی مبل سرشم گذاشته روی میز خوابیده رفتم بالا سرش تکونش دادم -دایان؟؟دایان؟؟؟پاشو دایان؟؟؟ یه پسره از پشت سرم دراومد -خانوم؟ دستمو گذاشتم روی قلبم برگشتم سمتش -ببخشید ترسوندمتون -خواهش میکنم، دایان چش شده؟ -زیاده روی کرده هنگ بودم -غذا زیاد خورده؟ یه پوزخند زد اطرافشو نگاه کرد -با چی اومدین؟ -با آژانس بیرون منتظره رفت بیرون از کافه یه نگاه به آژانسیه کرد اومد دوباره -مشروب زیاد خورده توی حال خودش نیست برا همین به شما زنگ زدم داشتم شاخ بیرون میاوردم یعنی غلطی نبود که دایان نکرده باشه سرمو تکون دادم -ممنون، دایان؟؟؟پاشو بریم اومدم دنبالت بالاخره سرشو به زحمت از روی میز بلند کرد -هوممم؟؟ -پاشو دایان با چشمای خمار و مستش زل زد بهم دستشو آورد بالا گذاشت روی صورتم -اومدی قربونت برم؟؟منتظرت بودم چشمامو با عصبانیت روی هم فشار دادم دستشو پس زدم -پاشو بریم دایان چرت و پرت نگو پسره گفت -بریم من میارمش منم که زورم بهش نمیرسید سریع قبول کردم -دستتون درد نکنه #رمان_جذاب #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #داستان #داستان_کوتاه
