#رمانکده
اسم #رمان #آسو 💋🖇️ #پارت _40💋 چن بار پشت هم گرفتم جواب نداد -امیدوارم که کار اشتباهی نکرده باشی آسو گوشیم زنگ خورد افشار بود -بله؟ -دایان؟کجایی؟ -بیمارستان -کی کارت تموم میشه؟ -چطور؟ -میخواستم ببینم اگه زود کارت تموم میشه با آسو و پرنیان ناهار بریم بیرون پرنیان دوست دختر فاب افشار بود بیشتر از 3سال بود که با هم بودن خودش که میگفت قصد ازدواج داره به همین زودی -نمیتونم افشار خسته ام آسو هم کار داره -باشه داداش حالت خوبه؟صدات بد میاد؟ -آره خوبم -مواظب خودت باش خدافظ از جام بلند شدم باید میرفتم دانشگاه اینجوری نمیتونستم دست رو دست بذارم بشینم بعد اینکه خروجمو به پرستار اعلام کردم رفتم سمت دانشگاه آسو، توی راه هم چند بار زنگ زدم جواب نداد ماشینو توی پارکینگ پارک کردم رفتم داخل جالب بود نگهبانی ازم هیچ کارتی نخواست تازه خم شد احترامم گذاشت فک کنم تیپمو دید فک کرد استادی چیزی باشم توی حیاط پر آدم بود چجوری پیداش کنم؟ یه کم که دوروبرمو نگاه کردم و دخترا رو دید زدم رفتم سمت ساختمونِ دانشگاه توی راهروش قدم میزدم که از دور متوجه ی آسو شدم داشت با یه پسر صحبت میکرد عصبی رفتم سمتش منو ندیده بود پشت به من بود پشت سرش نزدیک بهش ایستادم پسره متوجه ی من شد حرفشو قطع کرد -بله؟کاری داشتین؟ آسو برگشت که ببینه با کیه صورتش خورد توی سینه ام دستم توی جیبم بود داشتم با عصبانیت نگاهش میکردم اونم سرشو آورده بود بالا نگام میکرد زیر لب آروم گفت -دا...یا..ن یه چشم غره براش زدم رو کردم به پسره یه تای ابرومو دادم بالا اخمم غلیظ تر شد -شما چیزی گفتی؟ پسره هم که از لحن صحبتم خوشش نیومده بود گفت -بله گفتم کاری داشتین که اینجا ایستادین؟ -لزومی نمی بینم برات توضیح بدم آسو وقتی دید اوضاع داره وخیم میشه رو کرد به پسره -آقای فخری زاد من بعدا جزوه مو ازتون میگیرم فعلا خدافظ بازومو گرفت راه افتاد اون پسره هم دیگه حرفی نزد برگشت رفت دست آسو رو گرفتم ایستادم برگشت سمتم -چرا واستادی بریم بیرون انگار استرس داشت -چرا استرس داری؟ -چی؟استرس ندارم میگم بریم بیرون اینجا چرا واستادیم دوباره برگشت که بره دستشو محکم تر نگه داشتم با ترس زل زد توی چشمام -از چی میترسی؟؟ آب دهنشو قورت داد صدامو یه کم بالاتر بردم -توی این دانشگاه چه غلطی میکنی که میترسی آسو؟اون پسره کی بود؟ -هیچی به خدا همکلاسیم بود جزوه میخواست -پس استرس چیو داری؟ #رمان_جذاب #رمان_ایرانی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_کوتاه #داستان_واقعی
