#رمانکده
اسم #رمان #آسو 💋🖇️ #پارت _39💋 بلند شد از جاش هیچ تشکری هم ازم نکرد قبل اینکه از آشپزخونه بره بیرون گفت -آماده شو برسونمت دانشگاه دیرم شده لباسمو پوشیدم دایان زودتر از من جلوی در منتظر بود وارد آسانسور شدیم با عصبانیت گفت -بهت گفتم دیرم شده این بود زود آماده شدنت؟ -من که اصرارت نکردم خودم میتونستم برم در آسانسور باز شد جلوتر از من حرکت کرد نشستیم توی ماشین بعد چند دقیقه بدون اینکه نگاهم کنه گفت -فکرای احمقانه به سرت نزنه آسو قبلا هم بهت گفتم هر خطایی ازت سر بزنه زندگیو برات زهرمار میکنم بدون اینکه جوابشو بدم درو بهم کوبیدم راه افتادم سمت دانشگاه دایان:پامو گذاشتم روی گاز رفتم سمت بیمارستان ذهنم درگیر بود میدونستم آسو میترسه کاری نمیکنه ولی بازم حواسم پیشش مونده بود وارد بیمارستان شدم پرستار وقتی منو دید از جاش بلند شد دستمو تکون دادم که بیاد دنبالم حال نداشتم خودم برم پیششون اومد دنبالم همونطور که داشتم با قدم های تندم توی راهروی بیمارستان راه میرفتم به سمت اتاق، پرستار هم داشت تقریبا دنبالم میدویید و اطلاعات امروزو میداد وارد اتاقم شدیم کتمو کندم آویزون کردم پرستار وسط حرفش یهو پرسید -آقای دکتر دستتون.. نگاهش کردم -چی؟ -دستتون چی شده؟میتونین برین سر عمل؟ -اگه نمیتونستم نمیومدم خانوم مقدم سرشو انداخت پایین -بله درسته بعد از اینکه برنامه روگفت رفت بیرون منم یه کش و قوسی به بدنم دادم آماده شدم برا عمل امروز 4تا عمل پشت هم داشتم با فاصله ی نیم ساعت از ساعت 8صبح شروع شد یکی یکی انجام دادم وسط کارم سعی کردم تمرکز کنم و به هیچی فکر نکنم ولی بازم حواسم میرفت سمت آسو یه بار وسط عمل آخری چن ثانیه بدون حرکت ایستادم ذهنم اصلا روی عمل نبود صدای جیغ آسو توی سرم میچرخید دکتر بیهوشی صدام کرد -آقای دکتر؟؟؟حالتون خوبه؟ نگاهش کردم سرمو تکون دادم -آره خوبم -میخواین بگم دکتر جایگزین بیاد؟ -نه نه انجام میدم تمام سعیمو کردم که ذهنمو متمرکز کنم بالاخره عمل تموم شد خداروشکر به خوبی هم تموم شد ولی من به شدت خسته شده بودم بدنم افت کرده بود چون بیش از حد به خودم فشار آورده بودم اومدم توی اتاقم لم دادم روی مبل سرمو تکیه دادم چشامو بستم بعد اون اتفاق توی ویلا هروقت که چشمامو می بستم چشمای اشکی و چهره ی پر از التماس آسو میومد جلوی چشمم نمیتونستم اصلا بخوابم چن شب بود که خوابم از سرم پریده بود گوشیمو برداشتم شماره شو گرفتم بوق خورد ولی جواب نداد ... #رمان_جذاب #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #داستان
