#رمانکده
اسم #رمان #آسو 💋🖇️ #پارت _37💋 پاشو کشیدم خوابوندمش بدنشو محکم نگه داشتم زیرم داشت تلاش میکرد دستش آزاد بود با قدرت دستشو کوبید توی صورتم صورتم پرت شد یه طرف ولی با این کارش به خودم اومدم از روش پاشدم،رفتم سمت در قبل اینکه برم بیرون انگشت اشاره مو تهدید وار گرفتم سمتش -خودت خواستی رفتم سراغ گوشیم -الو کجایی؟؟بیا این آدرس آدرسو براش فرستادم نشستم روی مبل آسو:همه ی بدنم از ترس داشت میلرزید الان دیگه مطمئن بودم که دایان مریض بود تعادل روانی نداشت چون وقتی زدم توی صورتش انگار به خودش اومد،باید با افشار حرف بزنم نشسته بودم روی تخت زانومو بغل گرفتم آخه به افشار چی بگم؟؟اگه بگم بهم تجاوز کرده بره به بابام بگه چی؟؟؟اونم که با بابام رابطه ی نزدیکی داره با صدای زنگ خونه به خودم اومدم کی بود؟ رفتم پشت در فالگوش ایستادم صدای پر عشوه ی یه دختر اومد -سلااااام دایان جووونم وای نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود دختر آورده بود خونه اونم جایی که من بودم چقدر آشغاله اصلا فدای سرت آسو بذار هر غلطی دلش خواست بکنه فقط دست از سر تو برداره اومدم نشستم روی تخت صدای دایان بلند شد -جوووون دربیار همه رو گوشامو با دستام گرفتم چند دقیقه به همون حالت موندم ولی طاقت نیاوردم نمیدونم چه حسی بود ولی دلم میخواست برم بیرون داد بزنم بگم گم شن از این خونه برن رفتم سمت در بازش کردم بالای پله ایستادم دیدم دختره با لباس زیر توی بغلشه دایانم لم داده روی مبل دختره داشت ماساژش میداد دختره متوجه ی من شد یهو جیغ زد -دااااایاااان این دختره کیه؟؟؟ دایان که تازه متوجه ی من شده بود سرشو برگردوند نگام کرد -تو کارتو بکن -آخه نمیشه که داره نگاهمون میکنه دایان چشم ازم برنمیداشت از قصد دستشو برد سمت سر دختره فشارش داد سمت پایین نمیدونم چرا ولی اشک از چشمم چکید با پشت دستم پاکش کردم -برید گم شید از این خونه بیرون هر گهی که میخواین بخورین اخم دایان غلیظ شد -مثل اینکه فراموش کردی اینجا خونه ی کیه؟ -باشه پس من میرم اومدم سمت اتاقم یه کاپشن پوشیدم کیفمو برداشتم اومدم از پله ها پایین از گوشه ی چشمم دیدم که دایان دختره رو هول داد بلند شد قبل اینکه برسمبه در جلومو گرفت عصبی لب زد -پاتو از این خونه بیرون نمیذاری -چرا؟؟مگه یکیو نمیخواستی که نیاز حیوونیتو برطرف کنی؟؟بیااا اوناااا منتظرته برو هر غلطی دلت میخواد باهاش بکن به من چیکار داری؟ #رمان_جذاب #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #داستان #داستان_کوتاه
