#رمانکده
اسم #رمان #آسو 🧚♀️🖇️ #پارت _35🧚♀️ باهم وارد آسانسور شدیم تا جایی که میتونست ازم دوری میکرد وقتی به طبقه مون رسیدیم رفت سمت واحد افشار من رفتم سمت واحد خودم که افشار داده بودتش به آسو با کلید در خونه رو باز کردم با ابرو سمت واحد خودم اشاره کردم -اینور نگام کرد بدون اینکه حرفی بزنه وارد شد رفتم داخل درو بستم همونجا جلوی در ایستاد -چرا خشکت زده برو لباستو عوض کن دیگه -میخوای اینجا بمونی؟ -چیکار کنم؟مگه میشه عشقمو تنها بذارم برو عزیزم میخوای برو یه دوش بگیر چن روزه نرفتی حموم با گریه دویید رفت سمت اتاقش کیفی که دستم بود پرت کردم روی مبل، میز جلومم با پام هول دادم افتاد صدای بدی داد گوشیم زنگ خورد -بله -سلام آقای دکتر امروز عمل انجام میدین؟ دو روز بود هیچ عملی رو قبول نکرده بودم تمرکز نداشتم -نه امروزم نمیتونم -آخه مریضاتون توی نوبتن -امروز نمیتونم خانوم محترم گوشیو قطع کردم پرتش کردم یه طرف افتادم روی مبل خوابم برد با صدای زنگ در از خواب پاشدم آسو رفت سمت در از آیفون نگاه کرد -کیه؟ بدون اینکه جوابمو بده درو سریع باز کرد پرید بغل افشار -داداش افشار شروع کرد به گریه از جام پاشدم رفتم سمتشون بعد از چند دقیقه ازش جدا شد -آسو چی شده؟؟چرا گریه میکنی؟ من دست به سینه رو به روش ایستاده بودم چشمش افتاد به من با عصبانیت نگاهش میکردم چشم افشارم بین ما ردو بدل میشد افشار آسو رو از خودش جدا کرد -آسو؟میگم چی شده؟؟دایان چی میگفت؟؟؟یعنی چی که شما باهمین؟؟؟ آسو با التماس به افشار نگاه کرد افشار دوباره پرسید -دایان راست میگه؟شما همدیگرو دوس دارین؟باهمین؟ آسو درحالیکه داشت به من نگاه میکرد سرشو تکون داد زیرلب گفت -آره باهمیم دست آسو رو کشیدم افتاد توی بغلم سفت دور بازوشو بغل کردم فشار دادم -حالا باورت شد جناب افشار؟ -آخه باورم نمیشه توی همین دو روز؟؟ همونطوری که آسو توی بغلم بود اومدم سمت مبل افشارم پشت سرمون اومد نشستم آسو هم کنارم از خودم جداش نمیکردم -افشار چرا چرت میگی؟مگه تازه دیدیم همو دختر عمومه سال هاست میشناسمش اونم همینطور -آره ولی خب... بازم چرا پس ناراحتی آسو؟الان چرا گریه کردی؟ آسو سرشو انداخت پایین -هیچی داداش رو کردم بهش -ای بابا آسو افشار که دیگه درجریانه بگو بهش با تعجب برگشت نگام کرد من رو کردم به افشار -هیچی باباش زنگ زده کلی دعواش کرده چرا دو روزه پیدات نیست؟هرچی زنگ میزنیم جواب نمیدی برا همین ناراحت شده #رمان_جذاب #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #داستان
