#رمانکده
اسم #رمان #آسو 💋🖇️ #پارت _17💋 یه اتاق بزرگ رو به حیاط بیمارستان رو در اختیارم قرار داد، نشستم پشت میزم جراح قلب بودم و توی این زمینه مطالعه ام خیلی زیاد بود تشخیصمم تا امروز حرف نداشت و همه ی بیمارام راضی بودن بلند شدم از جام رفتم سمت پنجره دستمو توی جیبم کردم بیرونو نگاه کردم در اتاق به صدا در اومد به همون حالت که ایستاده بودم سرمو برگردوندم سمت در همون پرستاری که صبح ازش اتاق مدیرو پرسیده بودم وارد اتاق شد -ااا شما؟؟؟دکتر کیهانی هستین؟؟دکتر جدید بیمارستان؟ بدون اینکه حرفی بزنم سرمو تکون دادم اومد داخل برگشتم سمتش -آقای دکتر؟همون بار اول که دیدمتون از ابهتتون متوجه شدم شما باید دکتر باشین خیلی خوشحال شدم از آشناییتون پوزخند زدم داشت پا میداد اینو از رفتارا و طرز صحبتش میفهمیدم اینجور آدمارو راحت میتونستم تشخیص بدم چون وقتی آمریکا بودم حداقل هفته ای چن تاشون هم خوابم بودن رفتم سمتش کاملا نزدیکش شدم سرشو آورد بالا جدی گفتم -کاری داشتین با بنده؟ خودشو بهم نزدیکتر کرد جوری که نفساش میخورد بهم -اومدم بپرسم اگه کاری دارین انجام بدم لبخند زدم دلش میخواست دیگه، تقصیر من چیه به زور که کاری رو انجام نمیدم -کار دارم -بفرمایید نشستم روی مبل لم دادم پاهامو باز کردم -درو ببند سریع رفت سمت در قفل کرد دکمه ی شلوارمو باز کردم اونم توی یه ثانیه لباسشو درآورد.... ساعتو نگاه کردم نیم ساعت گذشته بود و در اتاقم قفل بود لباسشو که پوشید رفت سمت در -اسمت چیه؟ -سروناز صالحی بلند شدم درحالیکه داشتم کمربندمو میبستم گفتم -خانوم صالحی نه منو میشناسی نه حتی باهام یه کلمه حرف زدی ارتباطمون همین امروز صبح توی ایستگاه پرستاری بود اکی؟ خندید -باشه دکتر جون خیالت راحت رفت بیرون افشار ده بار به گوشیم زنگ زده بود شماره شو گرفتم -دایااان؟؟ده بار بهت زنگ زدم کجایی؟؟ اینم که از چک کردن من دست بر نمیداشت -سرم شلوغ بود نمیتونستم جواب بدم -چیکار کردی دکتر کریمی رو دیدی؟ -آره توی اتاقمم الان -خب به سلامتی خیالم راحت شد -یه کم کمتر به فکرم باشی بهتره داداش -دایان میدونی که نمیتونم -اوووف خدافظ امروز بیشتر با بیمارستان و کارکناش آشنا شدم یکی دوتا مریض بیشتر ندیدم رفتم خونه #رمان_جذاب #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #داستان #داستان_کوتاه
