#رمانکده
اسم #رمان #آسو 💋🖇️ #پارت _16💋 دوباره مشغول بازی کردن شدم -دایان؟ بیا بباف دیگه من بهت یاد میدم وقتی دیدم خیلی اصرار میکنه دستمو شستم پشتش نشستم یکی یکی برام توضیح میداد منم انجام میدادم کلی خندیدیم آخرش یه بافت مسخره تحویلش دادم ولی خوبیش این بود که موهاش دیگه توی چشمش نمیوفتاد محو تماشاش بودم تکیه دادم به نرده هنوز منو ندیده بود غرق خوندن بود وقتی موزیک تموم شد با پوزخند گفتم -صدات خیلی قشنگه ها اینجا مسابقه ای نیست توش شرکت کنی؟ با این حرفم یهو جا خورد -تو از کی اینجایی؟ -از همون اول -دروغ نگو؟؟ -دروغ نمیگم -یعنی کل این زمانی که من داشتم آهنگ میخوندم تو داشتی گوش میکردی؟ سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم -متاسفانه -خیلی بدییییی رفت داخل اتاق، خندیدم -دختره ی سرخوش دوباره مشغول سیگارم شدم افشار روی کاناپه خوابش برده بود پتورو انداختم روش رفتم توی اتاق خوابیدم صبح زودتر پاشدم میخواستم برم بیمارستان کت و شلوار رسمی مو پوشیدم هیچ وقت عادت نداشتم لباس رسمی بپوشم همیشه اسپورت میپوشیدم ولی الان دیگه فرق داشت باید با ابهت وارد میشدم سوار ماشینم شدم رفتم سمت بیمارستان توی پارکینگ پارک کردم پیاده شدم کتمو درست کردم یقه ی پیراهنمو درست کردم وارد بیمارستان شدم کنار ایستگاه پرستاری ایستادم یه خانومی پشت میز نشسته بود وقتی منو دید از جاش بلند شد خیلی جدی سلام کردم -مدیریت کجاست؟ یه کم من و من کرد هول کرده بود -چیزه...طبقه ی اول بیمارستانه اتاق 111 یه نگاه گیرا بهش انداختم لبخند زدم دختره ذوق زده شده بود برگشتم خنده ام گرفته بود تخصص دل بردن از دخترارو داشتم وارد اتاق مدیریت شدم رئیس بیمارستان از جاش بلند شد -آقای دکتر کیهانی درسته؟ -بله -بفرمایید جناب رفتم سمتش باهاش دست دادم -خیلی خوشحالم از دیدنتون -منم همینطور -داداشتون خوبن؟چرا امروز نیومدن من فکر میکردم میان -سلام رسوندن خدمتتون دیگه مشغله ی کاری اجازه نداد بیان -خیلی خوشم میاد از شما داداشا، افشار که توی معماری تکه تک این بیمارستان کار خودشه شما هم...ما کم تعریف ازتون نشنیدیم استاد بالاخره تخصص گرفتن از دانشگاه آمریکا کار هرکسی نیست پامو انداختم روی پام -لطف دارید دکتر خلاصه بعد از دو ساعت صحبت کردن تصمیم بر این شد که از همین امروز کارمو شروع کنم یه اتاق بزرگ رو به حیاط بیمارستان رو در اختیارم قرار داد نشستم پشت میزم دوستان حمایت کنید که بریم بیشتر با دایان آشنا شیم❤️ #رمان_جذاب #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #داستان #داستان_کوتاه
