#رمانکده
اسم #رمان #آسو 💋🖇️ #پارت _11💋 سلام دوستان گلم لطفاً حمایت کنید ❤️ وای از گشنگی داشتم هلاک میشدم سریع لباسمو عوض کردم یه تاپ شلوارک پوشیدم رفتم آشپزخونه شروع کردم به درست کردن غذا، نزدیک دو ساعت مشغول درست کردن بودم تا بالاخره آماده شد با خودم گفتم یه ذره برا افشارم ببرم بیچاره خیلی زحمت میکشه برام نمیدونستم خونه هست یا نه تصمیم گرفتم اول بهش زنگ بزنم اگه بود ببرم شماره شو گرفتم -الو سلام -سلااام خانوم دانشجو خوبی؟تموم شد کارت؟ -آرره خیلی وقته اومدم خونه -ااا خب به سلامتی از کی باید بری؟ -کلاسا از فردا شروع میشه دیگه -شماهم که ترم اولی هستی بایدم بری خندید -جانم کار داشتی زنگ زدی؟ -نه میخواستم بپرسم غذا خوردی؟آخه یه کم ناهار درست کردم -بههه بههه خانوم کدبانو میخوای مارو به کشتن بدی خودتو راحت کنی؟؟ -ااا داداش این چه حرفیه -شوخی میکنم عزیزم تو بخور من دیر میام خونه، همینجا یه چیز میخورم دستتم درد نکنه -باشه خواهش میکنم -قربونت فعلا گوشیو قطع کردم مشغول خوردن شدم تازه قدر مامانمو میدونستم بیچاره چقدر زحمت میکشید سر همین غذا درست کردن، خدایی خیلی سخته، از دیروز ده بار بهم زنگ زده بود همه ی حواسش پیش من بود دوباره بهش زنگ زدم درمورد دانشگاه بهش توضیح دادم بعدش کل قسمت های خونه رو زیر و رو کردم یه کم تمیز کردم دیگه شب شده بود یه صدایی از بیرون اومد صدای افشار بود رفتم سمت آیفون روشنش کردم تازه از سر کار اومده بود انگار داشت با یکی داخل خونه صحبت میکرد خیلی هم خوشحال به نظر میرسید کفششو درآورد وارد خونه شد دیگه نتونستم ببینمش فضولیم گل کرده بود یعنی کی بود؟؟ به تو چه آسو قرار نیست هرکی اومد خونه اش تو خبر دار بشی که خودمو مشغول فیلم دیدن کردم بعد از یک ساعت دوباره که صداشونو شنیدم رفتم سمت آیفون دیدم یه دختر با وضع خیلی خراب از خونه اومد بیرون چنان آرایشی کرده بود که از پشت آیفون هم مشخص بود دختره خودش اومد بیرون درو بست کسی برای بدرقه اشم نیومد حتما دوس دختر افشار بود چقدرم راحت بود که افشار تا دم در نیومد خود دختره درو بست رفت افشار واقعا ازت انتظار نداشتم همچین دختری رو انتخاب کنی اومدم روی تختم دراز کشیدم گوشیم زنگ خورد افشار بود نمیدونم چرا ولی انگار ازش دلخور بودم خیلی سنگین جواب دادم -بله؟ -آسو؟خوبی؟ -ممنون -ببخشید نتونستم بهت سر بزنم مهمون داشتم نذاشتم حرفشو تموم کنه -اشکال نداره داداش تو به مهمونیت برس منم میخوام بخوابم کاری نداری؟ #رمان_جذاب #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #داستان #داستان_کوتاه
