#رمانکده
اسم #رمان #آسو 💋🖇️ #پارت _7💋 -نه میدونستم که نمیذارین یه چشم غره زد مشغول غذاش شد -گفت آسو رو بفرست اینجا توی آپارتمان من دو واحد خالیه یکیشو میدم به آسو مراقبشم هستم چشمام از خوشحالی برق زد مامان گفت -راست میگه احمد فکر خوبیه افشار که پسر خوبیه وضعشم که خوبه میشه بهش اعتماد کرد، آسو هم که دوس داره بره بذار بره شاید به یه جایی رسید جوری درمورد من حرف میزدن انگار من اونجا نبودم بابا دیگه حرفی نزد یه ذره امیدوار شدم چون وقتی حرف نمیزد یعنی داشت فکر میکرد بهش دیگه تا آخر شام حرفی نزدیم وقتی تموم شد مامان بهم گفت ظرفارو جمع کنم بشورم منم توی آشپزخونه مشغول شستن شدم اون دو نفر داشتن باهم پچ پچ میکردن من نمیشنیدم وقتی اومدم توی سالن بهشونگفتم -من میرم بخوابم بابا صدام کرد -آسو؟ ایستادم -وسایلتو جمع کن فردا میریم سمت تهران ببینم وضعیت چطوره با خوشحالی رفتم سمتش -وای راست میگی بابا؟؟؟ -فعلا معلوم نیست قبول کنم یا نه باید برم ببینم چطوره اونجا -باشه بابا ممنون شب بخیر رفتم اتاقم چمدونمو درآوردم هرچی که نیاز داشتم ریختم توش شب از خوشحالی خوابم نمیبرد تا سه شب بیدار بودم بعدشم که سه ساعت خوابیدم ساعت 6قرار بود حرکت کنیم بعد از تقریبا 7ساعت رانندگی رسیدیم تهران افشار آدرس خونه شو بهمون داد رفتیم اونجا یه برج بزرگ توی بالا شهر تهران فوق العاده بود خودش همزمان با ما رسید از ماشین لند کروزش پیاده شد اومد سمتمون بابا هم پیاده شد بغلش کرد چقدر خوشتیپ بود این بشر همه چیش عالی بود بعد از اینکه با منو مامانم سلام کرد رفتیم داخل برج، اول رفتیم واحدی که برا من در نظر گرفته بود یه خونه ی 150متری با سه تا اتاق خواب با همه ی امکانات دهنمون باز مونده بود بابا ازش پرسید -اینجا امنیتش چطوره افشار جان؟ -عمو من ده ساله اینجا زندگی میکنم یه رفتار بد از این آدما ندیدم چه برسه به دزدی و این حرفا، البته خب نگهبان خیلی زیاد داره خود برج بیشتر از 10تا نگهبان داره -چه خوب بابا افشارو کشید کنار تا باهاش خصوصی صحبت کنه منو مامانم درگیر وسیله ها بودیم -مامان؟خیلی خوشگله اینجا نه؟ -آررره خیلی خوبه افشار اومد سمتمون -زن عمو بفرمایید واحد من اینجا هنوز خالیه باید برا آسو خانوم خرید کنم به من نگاه کرد لبخند زد -ممنون عزیز دلم .... #رمان_جذاب #رمان_عاشقانه #رمان_ایرانی #داستان #داستان_کوتاه #داستان_زندگی
