#رمانکده
اسم #رمان #آسو💋🖇️ #پارت _6💋 شماره مو نداشت چون خیلی وقته باهاش هیج ارتباطی نداشتم -خوب هستین داداش؟ -ممنون شما؟ -من آسو أم چن ثانیه مکث کرد یهو صداش بلند شد -سلااااام آسو خانوم حال شما؟؟خیلی وقته خبر مارو نمیگیری آبجی کوچیکه لبخند زدم -ممنون داداش افشار شما خوبین؟ -قربون شما چه خبر؟بابا خوبه مامان چطوره؟ -خوبن خداروشکر -خداروشکر سلام منو برسون به عمو اینا -چشم -جانم خانوم خانوما؟ -داداش افشار ببخشید مزاحمت شدم میخواستم یه موضوعی رو باهات درمیون بذارم -بگو عزیزم -راستش من دانشگاه قبول شدم رشته ی هنر -خب به سلامتی خانوم کجا؟ -دانشگاه تهران -اییییول بابا پس تو الان باید توی ابرا باشی که چرا اینقدر صدات غمگینه؟ -آخه داداش بابا نمیذاره بیام -برای چی؟؟ -نمیدونم کلا هیچ وقت راضی نبود این رشته برم میگفت باید بری پزشکی خب من دوس نداشتم الانم لج کرده میگه تهران خیلی از کردستان دوره نمیذارم بری -اووو عموعه مارو باش عمواز این اخلاقا نداشت که آسو؟چی شد؟ یاد کیانوش افتادم -نمیدونم داداش الان که اینجوریه -خب میخوای چیکار کنی؟ -نمیدونم زنگ زدم از شما کمک بگیرم -خیله خب بذار من باهاش یه صحبت کنم -وای داداش صحبت میکنی؟ -آره عزیزم نگران نباش میارمت پیش خودم آبجی کوچولو -مررررسییی -فعلا باید برم جلسه، صحبت کردم بهت خبر میدم -باشه ممنون خدافظ گوشیو قطع کردم خدایا یعنی میشه؟؟ دو روز از زمانی که به افشار زنگ زده بودم گذشته بود توی این دو روز اصلا به بابا هیچ اصراری نکردم چون میدونستم هرچقد پاپی اش بشم بدتره ساعت 10شب بابا از بیرون اومد من توی اتاقم بودم صدام کرد -آسو؟؟ استرس گرفتم یعنی افشار باهاش صحبت کرده بود؟ از اتاقم اومدم بیرون -بله؟ -چرا خودتو توی اتاقت حبس کردی؟ -حبس نکردم داشتم کتاب میخوندم -بیا شام بخوریم -باشه رفتم کمک مامان میز شامو که چیدیم و شروع کردیم به خوردن بابا بدون مقدمه گفت -امروز افشار زنگ زده بود مامان خیلی طبیعی پرسید -خب؟چیا میگفت؟حالش خوبه؟دوماد نشده؟ بابا یه نگاه به من انداخت -نه داماد نشده آره خوب بود زنگ زده بود ضمانت آسو رو بکنه من سرمو انداختم پایین با غذام مشغول شدم مامان گفت -ضمانت آسو؟برای چی؟ -که بره تهران دانشگاه رو کرد به من -تو زنگ زدی بهش ازش خواستی؟ نگاهش کردم -ازش نخواستم فقط گفتم من قبول شدم شما نمیذارین برم -آهان بعد فکر کردی اینجوری میذارمبری؟
