#رمانکده
اسم #رمان # آسو💋🖇️ -دیوونه من بهت میگم زنگ بزن اون میتونه یه کاری کنه به فکر فرو رفتم -باشه ببینمچیمیشه بعد از اینکه ازش خدافظی کردم پیاده شدم درو با کلید بازکردمرفتم داخل مامان داشت شالگردن میبافت -سلام -سلام دختر چرا اینقدر دیرکردی؟ -با سارا رفتیمدور زدیم -چه خبر از سارا؟ -هیچی زنجان قبول شده فردا با باباش اینا دارن میرن برا خوابگاه اقدام کنن چون میگه اگه دیرتر بره دیگه خوابگاه نمیدن -خب به سلامتی رفتم سمتش -مامان درمورد منم همینجوریه نمیخوای با بابا صحبت کنی؟ -من چه صحبتی کنم آسو؟تو که میدونستی از اول راضی به این رشته نیست -مامان یعنی اصلا برا شما اهمیت نداره که من چی دوس دارم؟ -چرا دختر ولی باباتم حق داره این همه راه من دلم هزار جا میره مگه چن تا بچه دارم؟ -مامان خواهش میکنم این افکارو بذارین کنار دیگه زمان شما گذشته الان هزار نفر میرن شهر دیگه درس میخونن تا حالا شنیدی بلایی سرشون بیاد -چه میدونم بابات راضی بشه منم راضی ام -اووووووفففف رفتم اتاقم با همون لباس بیرون افتادم روی تخت چیکار کنم حالا؟ گوشیمو برداشتم رفتم توی واتس اپ روی شماره ی افشار زدم عکسشو باز کردم خداییش خیلی خوشتیپ بود موهای جوگندمی هیکل ورزیده توی این عکس هم کت و شلوار مشکی پوشیده بود، افشار پسرِ بزرگ عموم بود از من خیلی بزرگتر بود شاید 15سال ازم بزرگتر بود الان تقریبا 35سالش بود ولی یادمه که همیشه دوسش داشتم اونم خیلی بهم علاقه داشت بچه بودمکلی باهام بازی میکرد یه داداش کوچیکتر از خودشم داشت دایان، ولی دایان همیشه نچسب بود حوصله ی هیچکسو نداشت هیچوقت توی جمع نبود پدرو مادرشون توی جنگ کشته شده بودن این دوتا بچه ها تنها بزرگشدن البته افشار عین یه پدر مراقب دایان بود هرچند که دایان اینقدر بی عاطفه بود که ده سال پیش با اینکه افشار کلی اصرارش کرد گذاشت رفت از ایران نمیدونم کجا رفت ولی ده ساله که هیچ خبری ازش نیست البته مطمئنم که افشار از هر دقیقه اش خبر داره ولی به ما چیزی نمیگه افشار الان توی تهران یه شرکت بزرگ مهندسی داره خیلی هم موفقه کلی آدم زیر دستشن بابام عاشق افشاره همیشه هم هواشو داشت از بچگی، مطمئنم که به حرفش گوش میده ولی موضوع اینه که افشار به حرف من گوش میده؟ توی دو راهی بودم نمیدونستم چی کنم دلمو زدم به دریا حالا شانسمو امتحان میکنم شماره شوگرفتم بعد از چند تا بوق برداشت
